کنج خلوت ذهنم

باشد که بماند...

کنج خلوت ذهنم

باشد که بماند...

سلام.فاطمه هستم(آخوندی) (:
ادعایی در نوشتن ندارم.فقط اومدم بلکه شاید در این وبلاگ کوچیک،"من"رو بهتر پیدا کنم...(:

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان

ادامه میدم

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۲۴ ق.ظ | فاطمه آخوندی | ۲ نظر

امروز ۲۲ خرداد ماه ۹۸ دیگه واسه لحظاتی دلم نخواست زندگی کنم.

دوست داشتم برم.دوست داشتم دیگه نباشم.واسه لحظاتی هیچ حسی نداشتم!

واسه لحظاتی نمیتونستم دوست داشته باشم،نمیتونستم بخندم،حتی نمیتونستم خوب گریه کنم.فقط یه حس سیری از این دنیا داشتم.

خب مثل اینکه خدا حرفمو جدی نگرفت و نرفتم!

دلم نمیخواست، ولی پا شدم و رفتم سفره بابا رو که دیرتر اومده بود واسه ناهار جمع کنم.

ظرفا رو شستم و بعد نمیدونم چطور یادم اومد از گلدون "به لیمو" داخل حیاط،از وقتی برگاش دوباره سبز شدن دیگه ندیدمش.هوس کردم بوی عطرِ چای ش رو

رفتم چندتا برگ رو برای برگشتن به زندگی ازش قرض گرفتم و لبخندی بهش هدیه دادم و اومدم و انداختمشون تو لیوان مورد علاقه ام و عطرش دمِ مسیحاییی بود که منو به زندگی برگردوند.

آره به همین سادگی.معجزه های خدا خیلی ساده است اونقدر ساده که گاهی نمیبینیمشون!

وقتی تازه سر عقل اومدم،با خودم گفتم آهااای بچه!معلومه تو کجا میخواستی بری؟؟

مگه خیال کردی به همین راحتیِ؟!

اصلا "اونقدری زندگی کردی که آماده ی مرگ باشی"؟؟!

به کدوم رؤیات رسیدی؟!

چقدر اثر از خودت به جا گذاشتی تو این دنیا؟!تو قلب و ذهن آدما لااقل

چندتا از چیزایی که تو ذهنت بود رو ریختی بیرون؟!

چقدر شناختیش که حالا میخوای بری پیشش؟!

چقدر دستات پره؟!

اصلا چیزی فهمیدی؟اصلا جوابای سوالاتو گرفتی؟زندگی کردی؟؟؟!

دیدم نهه.زهی خیال باطل! اون چای به لیمو نوازش خدا به سوی من نبود.یه جور سیلی بود که آهای به خودت بیا.چه خبرته؟کجا میخوای بری؟!

دیدم هنوز باید باشم.هنوز خیییلی راه دارم واسه رفتن.

اما خواستم اینجا ثبت کنم که یادم نره سیلیِ خدا رو 

یادم نره تصمیم گرفتم که بمونم

یادم نره نباید فقط حرف باشم

یادم نره "زندگی کنم چون ممکنه دیر بشه"!

یادم نره برای رفتن لازم "امید" داشته باشم.

راستی چقدر برای دغدغه  ام که بچه های کار هستن قدم برداشتم؟!

باید زندگی کنم برای این دغدغه ام.

واسه بچه هایی که شاید مثل من یه روزایی دیگه نخوان که باشن.شاید یه روزایی شکایت کنن از خدا،از پدر و مادرشون که چرا بدنیا اومدن؟

ولی این طبیعی نیست.واسه ما چرا.شاید باشه چون با رنج های دنیا بیشتر آشنا شدیم هرچی بزرگ تر شدیم.

این بچه هام آشنا شدن آره ولی خیلی زود.وقتی که بچه های دیگه با رنجِ نخریدن عروسکِ مورد علاقشون توسط مامان و باباشون یا رفتنِ توپ زیر ماشین موقع بازی همراه هستن،این بچه ها با رنج "زندگی" همراه ان و این بار براشون خیلی سنگینِ خییییلی.

و تو فاطمه!نباید یادت بره که هنوز واسه برداشتن این بار نجنگیدی.نباید یادت بره میفهمی؟!نباید یادت بره!

و چقدر امروز خواستم باز هم بمونم و ببینم نگاه کودکانه و پر امید داداش کوچیکه رو برای زندگی(:

 

و من امروز تصمیم گرفتم ادامه بدم!

 

والقلم...

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۴:۲۵ ق.ظ | فاطمه آخوندی | ۵ نظر

خیلی وقت است دارم مینویسم.نوشتم ولی همه اش پاک شد.پاک شد ولی دوباره درونم روشن شد.

داشتم میگفتم که

خیلی وقت است ذهنم مقاومت میکند برای نوشتن ولی وقتش است مقاومتش را بشکنم و بنویسم هرچند هنوز دستانم برای نوشتن ضعیف هستند ولی نوشتن برایم راهیست تا آرام بگیرد این سکوت و هیاهوی ذهنم وقرارم از ابتدا این بود که حرف هایم در گیر و دار واژه ها نباشد و اینجا برایم کنج خلوت ذهنم بشود ولی انگار خیلی وقت است در این کنج،خلوت نکرده ام.

اعتراف کردم که چند وقتی است که دلم برای خواب های هنوز سر به بالش نرسیده تنگ شده

برای شب هایی که کمتر فکر و اشک در آن ها جاری میشد

برای روزهایی که ذهنم آرام تر بود و سوال هایش کمتر

ولی به این مدت که نگاه میکنم میبینم بی معرفتی است نادیده گرفتنِ مسیری که هنوز در ابتدایش هستم و حرکت در آن برایم شده رسیدن

میبینم خب درست است سختی دارد بیرون رفتن از دایره ی امن ولی خارج از آن چیزهای زیادی برای دیدن دارد.مثل رد شدن از جو و رفتن به فضای بی نهایت

یادآور میشم که پر کردن جاهای خالیِ ذهن شلوغم کمی گشتن میخواهد

و این جست و جو سختی دارد،رنج دارد،گاهی ناامیدی دارد

ولی به خودم یادآوری میکنم شیرینیِ پیدا کردن قطعه ای دیگر از این پازل را

و تویی که آمده ای و با حرف هایت بر جانم گرما بخشیده ای

تویی که بارها به من یادآور شده ای صبر کردن را(این را خیلی میگویی)

همینکه سختی را احساس میکنم می آیی و میگویی مگر نگفتم "تو را در رنج آفریده ام"،

پس رنج هایت را میهمان ناخوانده ندان،آن ها آمده اند تا شیرینیِ خوشی ها را برایت دوچندان کنند،آنها آمده اند تا به تو بیاموزند قوی بودن را

تا خسته میشوم و دست به شکایت میبرم میگویی بلند شو عزیزکم،بلند شو دستت را به دستِ توکلم بده،راه زیادی در پیش داریم

و چه قدرت مند است دستِ "توکلت"...

گاهی که ناامید ی قصدم را میکند و عصاره ی وجودم از چشمانم سرازیر میشود میگویی

"نترس" عزیزه دلم

"غمگین نباش".غصه ی چه چیزی را میخوری؟

"من هستم"

"نجاتت میدهم"

کمی که عجول میشوم و دوباره ابهام ها به سراغم می آیند قصه ی گل هایت موسی و خضر را برایم میگویی و سفر آن ها را

وتو

وتو

بارها و بارها

آمده ای و در نا امیدی،
و جوانه ی امید را در دلم کاشته ای و با حرف هایت آبیاری اش کرده ای

و با تو چه جای ناامیدی و ترس و شک

ای نور دل های وحشت زده در ظلمات(:

 

پ.ن:آرام شدم(:

سوگند به قلم و آنچه مینویسد...